روایت ها

دیگر نگران نبودم.

مصطفی هنوز مدرسه نمیرفت. آن موقع ما در شهرک دانشگاه اهواز مینشستیم، شب اول محرم…

فریاد های با برکت/گدایی برای خدا

آخرین جمعه سال بود. وقتی آمد، چهره اش خسته و لباس هایش خاکی بود. نگاهش کردم. بی‌مقدمه پرسیدم: …

بادمپایی رفت بم.

با دمپایی رفته بود سر کوچه نان بخرد. منتظرش بودیم. تلفن زنگ زد. مادرش جواب داد. همان جور که گوشی به دست به نقطه ای ماتش برده بود، با تعجب پرسید:  <با دمپایی؟!>

قلنامه قلابی!

سوم راهنمایی ششتا تجدید آوردم. شهریور امتحان دادم اما باز هم رد شدم. با خودم گفتم بدبخت شدم رفت!

عروس و داماد

با مصطفی مشغول گشت زنی بودیم که دیدیم دوتا پسر به زور میخواهند دختری را سوار ماشین کنند. بچه ها آن دو نفر را
گرفتند…

سوتی های سید ابراهیم
دم به تله نمی‌داد
کسی دستم را گرفت

روز یکشنبه ای زنگ زدند و گفتند فردا صبح به یکی از ایستگاه های مترو مشهد بیایید. آنجا باید سوار اتوبوس می شدیم…